طلا

خرید بک لینک
خلقان برقند و یار خورشید بی گفت تو ظاهرست و مشهور خلقان مورند و ما سلیمان خاموش صبور باش و مستور 1054 ای یار شگرف در همه کار عیاره و عاشق تو عیار تو روز قیامتی که از تو زیر و زبرست شهر و بازار من زاری عاشقان چه گویم ای معشوقان ز عشق تو زار در روز اجل چو من بمیرم در گور مکن مرا نگهدار ور می خواهی که زنده گردیم ما را به نسیم وصل بسپار آخر تو کجا و ما کجاییم ای بی تو حیات و عیش بی کار از من رگ جان بریده بادا گر بی تو رگیم هست هشیار اندر ره تو دو صد کمین بود نزدیک نمود راه و هموار از گلشن روی تو شدم مست بنهادم مست پای بر خار رفتم سوی دانه تو چون مرغ پرخون دیدم جناح و منقار این طرفه که خوشترست زخمت از هر دانه که دارد انبار ای بی تو حرام زندگانی ای بی تو نگشته بخت بیدار خود بخت تویی و زندگی تو باقی نامی و لاف و آزار ای کرده ز دل مرا فراموش آخر چه شود مرا به یاد آر یک بار چو رفت آب در جوی کی گردد چرخ طمع یک بار خامش که ستیزه می فزاید آن خواجه عشق را ز گفتار 1055 انجیرفروش را چه بهتر انجیرفروشی ای برادر سرمست زییم مست میریم هم مست دوان دوان به محشر گر خاک شویم وگر بریزیم ساقی با ماست بنده پرور خاکش خوش باد کوست عاشق خاکش ز شراب جان مخمر آن خاک شکوفه کرد یعنی مستیم از این سر و از آن سر مهتر چو خراب گشت و خوش شد خاکست خرابتر ز مهتر خاکی گشتی چو مست گشتی ملاح تو برکشید لنگر خود لنگر ما گسست کلی هر لوح جدا ز لوح دیگر از بند و ز غرقه بازرستند هر تخته کشتی است رهبر چون خوش نبود چنین خرابی بگشای دو چشم عقل و بنگر 1056 انجیرفروش را چه بهتر انجیرفروشی ای برادر ماییم معاشران دولت هین بر کف ما نهید ساغر ای ساقی ماه روی زیبا ای جمله مراد تو میسر از روی تو تاب یافت خورشید وز بال تو برپرید جعفر ماییم بلای دی چشیده چون باغ ز زخم دی مزعفر بشنو ز بهار نو سقاهم در جام کن آن شراب احمر لوح دل را ز غم فروشوی ای شاه مطهر مطهر ای تو همه را ولی نعمت بر ما ز همه کسان فزونتر در سایه ات ای درخت طوبی ما راست سعادت مکرر بر عشق و جمال دوست وقفیم وز جمله کارها محرر
طلا...

ما را در سایت طلا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: ayso بازدید: 156 تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 12:19

797 ز اول روز که مخموری مستان باشد شیخ را ساغر جان در کف دستان باشد پیش او ذره صفت هر سحری رقص کنیم این چنین عادت خورشیدپرستان باشد تا ابد این رخ خورشید سحر در سحرست تا دل سنگ از او لعل بدخشان باشد ای صلاح دل و دین تو ز برون جهتی تا چنین شش جهت از نور تو رخشان باشد بنده عشق تو در عشق کجا سرد شود چون صلاح دل و دین آتش سوزان باشد تو رضای دل او جو اگرت دل باید دل او چون طلبد آنک گران جان باشد ای بس ایمان که شود کفر چو با او نبود ای بسی کفر که از دولتش ایمان باشد گلخنی را چو ببینی به دل و روی سیاه هر چه از کان گهر گوید بهتان باشد شمس تبریز تو سلطان همه خوبانی هم جمال تو مگر یوسف کنعان باشد 798 ننگ عالم شدن از بهر تو ننگی نبود با دل مرده دلان حاجت جنگی نبود عشق شیرینی جانست و همه چاشنی است چاشنی و مزه را صورت و رنگی نبود عشق شاخیست ز دریا که درآید در دل جای دریا و گهر سینه تنگی نبود ساحل نفس رها کن به تک دریا رو کاندر این بحر تو را خوف نهنگی نبود صورت هر دو جهان جمله ز آیینه عشق بنماید چو که بر آینه زنگی نبود کار روبه نبود عشق که هر روبه را حمله شیر نر و کبر پلنگی نبود 799 سفره کهنه کجا درخور نان تو بود خرمگس هم ز کجا صاحب خوان تو بود در زمانی که بگویی هله هان تان چه کمست کو زبانی که مجابات زبان تو بود گر سیه روی بود زنگی و هندوی توست چه غمست از سیهی چونک از آن تو بود ببری در خم خویش و خوش و یک رنگ کنی تا همه روح بود فر و نشان تو بود ترس را سر ببر و گردن تعظیم بزن در مقامی که عطاها و امان تو بود ما همه بر سر راهیم و جهانی گذرست چشم روشن نفسی کان ز جهان تو بود دل اگر بی ادبی کرد بر این صبر مگیر طعمش بد که در این جنگ عوان تو بود سگ به هر سو که چخد نعره به کوی تو زند شیرگیرش که بود تا که زیان تو بود هین صبوحست بده می که همه مخموریم تا که جان یک نفسی مست ضمان تو بود در قدح درنگری زود فرح بخش شود گرگ چون دید سگ کهف شبان تو بود همه خفتند و دو مخمور چنین بیدارند نظری کن سوی خم ها که نهان تو بود سر و پا مست شود هر چه تو خواهی بشود برسد چون نرسد چونک رسان تو بود هله درویش بخور نک قدح زفت رسید سست بودن چه بود چونک اوان تو بود هله امروز نشستیم به عشرت تا شب چه کم آید می و مطرب چو بیان تو بود خاک بر سر همه را دامن این دولت گیر چو بر این خاک نشستی همه آن تو بود می او خور همه او شو سر شش گوش مباش مطلب که دو سه خر گوش کشان تو بود 800 گر نخسبی ز تواضع شبکی جان چه شود ور نکوبی به درشتی در هجران چه شود ور به یاری و کریمی شبکی روز آری از برای دل پرآتش یاران چه شود ور دو دیده به تماشای تو روشن گردد کوری دیده ناشسته شیطان چه شود ور بگیرد ز بهاران و ز نوروز رخت همه عالم گل و اشکوفه و ریحان چه شود آب حیوان که نهفته ست و در آن تاریکیست پر شود شهر و کهستان و بیابان چه شود
طلا...

ما را در سایت طلا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: ayso بازدید: 133 تاريخ: دوشنبه 6 خرداد 1392 ساعت: 18:41

صفحه بندی